ذائقه جات

در آخرین خانه محله باتومی (محله فقیر نشین گرجستان) پیرزن تنهایی زندگی میکرد . اهالی آنجا پیرزن را بدلیل پیش بینی های دور از انتظاری که داشت عجوزه نام گذاشته بودند ؛ بچه ها از ترس دیده شدن در مقابل پیرزن در محله هایی دورتر از آنجا بازی میکردند و زن ها از هم صحبتی با پیرزن در هراس بودند . این اواخر خبر بهمن کوه های آلپ را زودتر از سازمان هواشناسی حدس زده بود و برای فرزندانش که راهی آنجا بودند آرزوی برگشت داشت . پیرزن حتی بعد از اعلام حادثه از جان باختگان که تنها پسرش بود و بازمانده ای که بعد از دو روز پیدا شد باخبر بود و پیش بینی اش دوباره درست از آب در آمده بود و دخترش از بهمن سنگین جانی سالم بدر برد . با این همه بدبینی مردم و نادیده گرفته شدن توسط فرزندانش اما پیرزن دلش همچنان برای پسرش جورج تنگ میشد و او را باتمام سرپیچی هایش بخشیده بود .

+ اون چیزی که توی ذهنم بود و این چیزی که نوشتم کمی فرق داشتند !

بعدا نوشت : یا حتی میشد نوشت جورج مفقود میشود اما مادرش به زنده بودنش ایمان دارد و بعدها یک گروه کوهنوردی او را در کلبه ای پیدا میکنند.

نظرات  (۱۲)

چ جالب و عجیب :|
پاسخ:
عجیب که بود ... جالبیش رو نمیدونم :|
خیلی خوب بود
پاسخ:
واقعا؟ چقد خوب :)
آخی...
پاسخ:
???? :)
چرا به بچه هاش نگفت که پیشش بمونن و نرن آلپ؟
پاسخ:
گفت ولی اونا رفتن ... بچه ها کلا بی وفان !
عه تو باتومی انریکه کنسرت داشت :)))
پاسخ:
جدی ؟ خب به سلامتی :)
  • آقای سر به هوا ...
  • خیلی خوب مینویسی .
    ممنون که بهم سر زدی ...
    پاسخ:
    نه بابا شوخی بود دیگه ؟
    شما بهتر مینویسی :))
    خواهش میشه !
    پیر زن همیشه نگران ...
    پاسخ:
    دقیقا ... نگران خانواده !
  • فاطیما کیان
  • و پیر زن سعی داشت خوشبین باشد ....
    پاسخ:
    سعی داشت ولی حرف اول و آخر رو دلش میزد .
    گنگ بود.
    پاسخ:
    هرچی بچه ها سرپیچی بیشتری کنند زندگی گنگ تر هم میشه !
  • آناهــیــ ـــتا
  • دلم خواست این مجسمه ی توی عکس رو داشتم :)
    پاسخ:
    آره خوبه :)
    عجب!
    پاسخ:
    عجب :)
    جالب بود :)
    ممنون بابت لینک
    پاسخ:
    :)
    خواهش میشه :)