ذائقه جات

۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

بی قرار توام

پنجشنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۴۶ ق.ظ

من خسته ام عزیز،

آنقدر خسته که می خواهم

در همین سطرها به خواب روم

و خواب خوب تو را واژه، واژه

و سطر به سطر بنویسم.

چرا کسی نمی فهمد

که هیچ چیزی 

بیشتر از خیال تو 

برایم آرامش نمی آفریند؟

چرا کسی باور نمی کند

که شکوه آن لحظه، 

به تمام روزهای فردایم می ارزد؟

چرا کسی 

عاشقانه یِ صبح دم انتهای شب را 

باور نمی کند؟

چرا از من از حضور فردا 

و خواب دیروز می پرسند؟

چرا اصرار به انکار چشمهای تو دارند؟

چرا کسی بالشی برای من

از رنگهای رویا نمی آورد

تا خواب مرا از ادامه این همه

لحظه های بدون تو باز دارد؟


من از این همه حضور بدون تو خسته ام،

از این همه خوابی که شاید

خواب خوب خاطره باشد.

من از نیامدنت در انتهای شب خسته ام

از دمادم صبح،

از این همه آفتابی که 

انتهای خواب را اعلام می دارد.

از انتظار خوابی دیگر،

شبی دیگر،

از این همه دعا برای آمدن ات،

برای یک لحظه آمدن ات، خسته ام.

از آرامش نداشته،

از باران نباریده 

از ابرهای تیره خسته ام.

از این همه گفتار ناثواب

از این همه پندار نادرست

از تمام آن اندیشه های کج،

اندیشه های خسته،

از ایده های بیمار خسته ام.

از حدود آدمهای محدود

از این همه لحظه های محدود،

از تکرار تمام ترانه های بدون تو،


من از تمام آن چشم های خیره خسته ام

چشمهایی که 

گوشه ای از نگاه تو را در نمی یابد.

از بوته های سوخته چای،

از شکوفه های ریخته نارنج،

از پرستوهایی که 

بهار را فراموش می کنند خسته ام.

از حضور همه هر دم

و نبودن تو حتی یک دم

من از دمیدن دم و باز دم هم خسته ام


و بی قرارم

بی قرار این همه سطر های خالی 

که باید برای تو پر شود.

بی قرار یافتن چند واژه ام 

بی قرار چند جمله 

که چشمهای تو را شرح دهند.

بی قرار اینکه چگونه بگویم تو را دیده ام 

تو را و چشمهای تو را

بی قرار باریدن بارانم 

و خیس شدن گیسوان تو در آب.

بی قرار جایی برای گریستن

جایی برای هق هق بغضی بی قرار

بی قرار صدای گریه آسمان.

بی قرار تو ام، 

بی قرار تمام تو 

وآن لحظه ای که دوباره ببینمت

بی قرار مهتابی که تو را در خود می گیرد

شبی که تو را در خویش فرو می برد

بی قرار درخشش تو

در تاریکترین تقلای زیستن.


افشین صالحى

زیاد خندیدی دختر جان

شنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۴۸ ب.ظ

یک

دوست داشتم الآن که از خواب بیدار شدم چشمام که باز شد فکر کنم زندگی تا حالا همش خواب بوده و هرچی اشتباه بوده خواب باشه وجود بعضیا توی رویا بمونه که بشه راحت پاکش کرد اما چکار میشه کرد که زندگی هیچ وقت اونجور که ما میخواییم پیش نمیره!

دو

انگار که یکی با صدای بلند از خواب بیدارم کرده باشه و چند تا سیلی آبدار نثار گوشام کرده باشه و یکی هم توی گوشم میگه زندگی رو به بازی گرفتی پاشو بچه من ادبت میکنم منم روش خودمو بلدم تو تربیتت ... خیلی ترسناکه!

سه

اصلا از بچگی بعد از خوابای ترسناکی که داشتم آغوش پدر بهترین نوشدارو بود ولی حالا اونقدی خودمو بزرگ نشون دادم که دیگه تو بغل بابا جا نشدم و اونقدی غولای زندگی رو بزرگ کردم واسه خودم که ترسش بام عجین شد!

چهار

شاعر یجا میگه "هرکس به طریقی دل ما میشکند/بیگانه جدا، دوست جدا میشکند" ادامه اش رو باید اینجور میگفت "توی لعنتی به بهترین نحو دل شکوندنو بلدی"

پنج

عشق اونقدی که توی آهنگایی که گوش میکردیم؛ شعرایی که میخوندیم؛ فیلمایی که میدیدیم؛ روهایایی که میبافتیم؛ در واقعیت زیبا نبود هیچ؛ فقط یک مشت خاطره که نه شکنجه روح میمونه برات!

شش

اردیبهشت 95 ... چقدر خوب بودی همین که خرداد رسید تو به خاطره ها پیوستی هه!

هفت

الکی مثلا منم شکست عشقی خوردم :|

هشت

ممنون که خوندین ... دوستتون دارم!