ذائقه جات

۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

عکس های جنازه پدربزرگ و چند عکس از دوران جنگ و جبهه پدربزرگ دقیقا زمانی به خونه مادربزرگه پست شد که خودش توی بیمارستان زیر دستگاه هایی که بیب بیب صدا میکردند بود و ما هر روز سعی میکردیم عددهایی که روی اون دستگاه لعنتی نوشته شده بود رو بخونیم و یه نشونه ای برای حضور دوباره مادربزرگ پیدا کنیم . حالا مادر بزرگ سه سالی هست که فوت کرده و اخطارنامه هاش از بانک رو فایزه دختر خانواده ای که خانه مادربزرگ را خریدند برای ما میاورد مثل همین چند روز پیشش که با لحن کودکانه میگفت "براتون نامه آووردم".
بعد : مامان فایزه را میچلاند من هم دوستش دارم البته فقط بخاطر اینکه مقام پستچی بودن رو تو همچین شرایطی داره .
بعدتر : گذشته را باید فراموش کرد اما خاطرات را میشود ؟
بعدتر اینکه زندگی خوب است .
خیلی کلنجار رفتم برای اینکه اگر ده سال پیش برگردم دقیقا چه کاری انجام میدم اما دیدم که تنها قسمت خوش زندگی من همان کودکیم بوده و اصلا علاقه ای به تغییر آن نداشتم و بعدش به این فکر کردم که اگر اینجور نبود و خیلی مظلوم میشدم چه میشد؟ داستان خیالی 10 سال پیش یک دختر خیالی را نوشتم و دوس دارم دخترک خوشحال شود .
امروز روز دختر ، بیایید دل دختر بچه داستان رو با لایک هاتون شاد کنید :)



بعد از اتمام درگیری هایش و تمرین 5 ساله اش برای رسیدن به این موقعیت ، حالا تمام مهارت و استعدادهایش را آورده بود تا به رخ بکشد و نشان دهد سهم عظیمی از خوشبختی را هنوز نچشیده است .

+خانم شما باید این اتود رو برای ما اجرا کنید "همسرتان دچار بیماری اعتیاد است و برای رهایی از خماری وسایل خانه تان را به فروش گذاشته و شما سعی دارید که ..."

ـ آقا کافیه دیگه من نمیخوام بازیگر بشم !

در آخرین خانه محله باتومی (محله فقیر نشین گرجستان) پیرزن تنهایی زندگی میکرد . اهالی آنجا پیرزن را بدلیل پیش بینی های دور از انتظاری که داشت عجوزه نام گذاشته بودند ؛ بچه ها از ترس دیده شدن در مقابل پیرزن در محله هایی دورتر از آنجا بازی میکردند و زن ها از هم صحبتی با پیرزن در هراس بودند . این اواخر خبر بهمن کوه های آلپ را زودتر از سازمان هواشناسی حدس زده بود و برای فرزندانش که راهی آنجا بودند آرزوی برگشت داشت . پیرزن حتی بعد از اعلام حادثه از جان باختگان که تنها پسرش بود و بازمانده ای که بعد از دو روز پیدا شد باخبر بود و پیش بینی اش دوباره درست از آب در آمده بود و دخترش از بهمن سنگین جانی سالم بدر برد . با این همه بدبینی مردم و نادیده گرفته شدن توسط فرزندانش اما پیرزن دلش همچنان برای پسرش جورج تنگ میشد و او را باتمام سرپیچی هایش بخشیده بود .

+ اون چیزی که توی ذهنم بود و این چیزی که نوشتم کمی فرق داشتند !

بعدا نوشت : یا حتی میشد نوشت جورج مفقود میشود اما مادرش به زنده بودنش ایمان دارد و بعدها یک گروه کوهنوردی او را در کلبه ای پیدا میکنند.

1. در راستای پستی که در بلاگفا نشر دادم و عملی شدنش زمان حضورم در بیان شد ؛ این یعنی بیان جان ماشالا هوای کاربرا رو همه جوره داری :D .

2. ما از اون دسته از خانواده هایی هستیم که توی سفر تمام مشکلات و غم ها رو میزاریم گوشه ی روسری مان و گره کوری میزنیم و سعی میکنیم تمام لذت های گم شده رو پیدا کنیم و مخالف خندیدن هایی نیستیم که تا پانکراس آدم هم مشخص میشه . از مونوپد بسیار بسیار ممنونیم که لبخندهایمان را دسته جمعی ثبت کرد . 

3. البته این متن باید اصلاح شود مثلا" جای آن قسمت رنگ شده را زینب :) پر کند و اعتراغ بشود اعتراف . 

4. عنوان هم نام گروه خانوادگی مان در واتس اپ .

5. غیبتم طولانی شد و دلم تنگ برای شما :)

در واقع موضوع شایعات اخیر این بوده که شهاب بعد از جریاناتی از سنگش عصبانی میشه و تصمیم میگیره دیگه اونو نداشته باشه ؛ بنابراین اونو با همون عصبانیت پرتش میکنه ، از قضا میفته تو کره‌ی زمین ما . اون نورُ سرعتُ حرارتُ شتاب ِ سنگ هم ناشی از عصبانیت شهاب بوده .



"کجا ممکن است پیدایش کنم" یک مجموعه داستان بنام‌های "فاجعه معدن در نیویورک" ، "کجا ممکن است پیدایش کنم" ، "سگ کوچک آن زن در زمین" ، "راه دیگری برای مردن" و "خواب" به قلم "هاروکی موراکامی" و ترجمه‌ی "بزرگمهر شرف‌الدین" می‌باشد که این کتاب برنده‌ی جایزه‌ی فرانتس کافکا پراگ در سال 2006 بوده‌است . در وهله اول نام کتاب و نویسنده منو جذب کرد اما محتوایش برخلاف تعریفاتی بود که شنیدم . داستان‌ها مُدرن و کارآگاهانه بود و روندشان طوری بود که خواننده رو مجاب می‌کرد تاانتهای داستان همراهیش کنه اما پایان داستان‌ها یک دلزدگی در مخاطب ایجاد می‌کرد و در کل داستان‌ها تعادل نداشتند ؛ گاها" به نکته‌هایی در داستان برمی‌خوردم که خیلی مبتدی و تکراری بودن و چیزی نصیب خواننده نمی‌شد . دقیقا" نمیدونم داستان‌های موراکامی چه هدفی رو دنبال می‌کرد اما من تنها برداشتی که تونستم بکنم این بود که "هیچ چیزی نمیتونه مانع زندگی انسان بشه حتی مرگ" . و درنهایت اگر دنبال این هستید که لحظه‌هاتون رو با کتاب خوندن سپری کنید آثار "کریستیان بوین" بخونید .
+ اما خب تجربه‌ی خوبی بود ؛ آشنا شدن با یک نوع قلم متفاوت !
بعدا" نوشت : نشر چشمه :)

از دردی ندانسته بر خود می‌پیچد . از تمام کائنات و اتفاقات ریز و درشت سوالی بزرگ در کناره‌های ذهن نیمه تاریکش هست که پاسخی برایش نیست و فقط نصیبش یک گوشه‌نشینی و فرار از واقعیت‌هاست . میان ِ درکی که از زندگی یافته‌است تنها عدالت خدا رو جویا می‌شود و یک حقی بزرگ به خودش می‌دهد که هیچ قانونی نتوانسته این را بپذیرد . برایش فقط یک منی مانده است که جسورانه دارد تمام نیک‌بختی‌ها را خط‌خطی می‌کند که نشان دهد خالق ِ تمام ریز و درشت‌ها خودش است . سعی دارد با غرور ظاهری‌اش بر دردهایش غلبه کند اما من خوب دانسته‌ام که این غرور تنها دارد زندگی‌اش را نابود می‌کند و درونش انقلابی است که دیر یا زود منجر به سقوط می‌شود .

پ.ن :‌ راه درستی انتخاب نکرده و راهی سخت پیش روشه ؛ براش نگرانم ، دعایش کنید !