ذائقه جات

۵ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

تنهایی راه و رسم خودش را دارد. گریه دارد، هرچه از اندوه درونش شرح دهم کم است اما غم هایش آدم ساز است. ظاهرت هرچند ناخوشایند؛ هرچند نحیف و زشت اما روحت ... اما روحت در هیچ چاردیواری جا نمی شود، آستانه تحمل هیچ سنگفرشی به هیبت آن نمیرسد. آرامشی دارد که تو را صبور نگه میدارد چرا که وقتی قلبت بیمار فرشته ای باشد چشم میبندی و اشکی از گوشه چشم و قرآن که باز میشود قلب قرآن تلاطم های دل بی قرارت را خاموش می کند.

+یس والقرآن الحکیم ...

+معلومه حالم خوبه؟ بیاییم برای حال خوب همدیگه دست به دعا شیم.

پنهان نباش ، بیا و مردانه بایست و حرف هایت را میان این رهگذرهای به ظاهر سر به زیر واو به واو به چشمهایم خیره شو و بگو . بیا و کمی هم حقیقی باش ، بیا و کمی هم تلخ بودن وقایع درحال رخداد را ببین . خودت را از رنگ های مجازی بکن و بیا و ببین که کدر بودن شده است تنها رنگ دنیای واقعی مان ؛ با اینهمه رنگی که برداشته ای برای خودت قرار است چه کسی را قهوه ای کنی؟
پ.ن 1 : هیچ وقت فکر نمیکردم که از دنیای تکنولوژی خسته بشم و دلم برای خاطرات خیلی خیلی کهنه تنگ بشه و بخوام که دوباره اتفاق بیفتن شب یلداهاش.
پ.ن 2 : حس های خیلی خیلی خوبی دارم انگار که قرار است تالاپی بیفتم توی یک شهر بستنی شکلاتی :)

زمان هایی قبلتر از این موقع که بودی از تو نوشتن، برای تو خواندن، بخاطر تو مردن راحت بود . قبلتر که هوای عشق و عاشقی آفتابی و داغه داغ بود بردن نامت بهترین قافیه ساز شعر جهان بود؛ بودی و بودنت باور بود. نگاهت از دورترین نقاط جهان میدرخشید؛ گرمای محبتت همراه تگرگ ها، باران و برف ها بسویم روانه میشد. شعله ی تمام اضطراب ها به دست حرف های تو خاموش میشد؛ کلید روشنایی شب های تاریکم تو بودی. دیدنت کنار درخشان ترین ستاره آسمان ساده ترین معمای شب بود. تو بودی و تو بودی و تو بودی ... 

سنم که کمتر بود همیشه آرزوی رفتن به کما را داشتم ؛ به خیالم دوست دارانم را میشناسم و توجه ها را به خودم جلب میکنم و میتوانم براحتی لوس باشم و ناز کنم و الخ . چند روزی میشد که زندگیم به اغما رفته بود و دورادور حواسم پی تمام توجهات بود ؛ مثلا آن قسمتی که رفیق ، مرام را گذاشت کف دستش دوید سمت من و آنرا گذاشت توی جیب کنار قلبم و قلبم طلایی رنگ شد و درخشید و همه آن نتیجه معرفت یک دوست بود . بزرگتر شدم دانستم سلامتی بهترین نعمتی است که میشود از جانب خدا دریافت کرد . کمی که بزرگتر از آن شدم وقتی روزها پی هم میرفتند و تنها بودن شد بلای جگر سوز ؛ خانواده تنها انگیزه ام برای ادامه ی زندگی شد و همیشه آرزوی اول و آخرم حفظ آبرو در مقابل ایشان بود ... این چند روز حقیقت هایی ناگفته ماند که ... خسته ام ، راه رسیدن سخت بود !
+سلام ! ممنون که تنهام نزاشتید ، یعنی خیلی ممنون :)