ذائقه جات

بهم گفته بودی وقتی مشغول کار بشی اونقدی کار مونده برای انجام دادن داری که وقت نمیکنی بهم فکر کنی. الآن کلی کار دارم. سه روزه دارم کارای قبلی رو ادیت میکنم اما به ثبات نمیرسن هی از طرف مدیر رد میشن و مدیر برام نمونه کار میفرسته که الگو بگیرم هی یاد چشات میفتم که آروم نگاهم میکردی. نمیزاری به کارام برسم. میدونم شنبه که برم محل کارم، یکی نشسته جای من. توعم از پشت پنجره نگاه میکنی به آشفتگیام با همون لبخند کجت. هی میگم "اعوذ بالله من الشیطان الرجیم" اما عینکمو که میرنم به چشمام تا دوباره شروع کنم، پررنگ تر میشی؛ با خودم میگم کدوم شیطان؟ تو عشقی، افتادم تو دام نگاهت، منو آروم نگاه کردی اما من خیلی زود عاشقت شدم.

*علیرضا بدیع
تو تلگرام بهش پیام میدادم سین میکرد جواب نمیداد. پشت بندش زنگ میزدم جواب نمیداد. خب آخه ناز تا کجا؟ همه کلاسام تموم میشد. خوابمو میرفتم. شیش ساعت تموم میگذشت قد یه تهران تا شمال اونم تو ترافیک. اما همچنان تو ناز میکردی. یه بارم یادمه اندازش شد محیط این گربه ی تو نقشه. آره قشنگ یادمه آخرش خودم بالشتمو بغل کردم و بهت پیام دادم. اما این ناز آخرت ما رو کشت، دیگه اینقد طولانی شده سر و تهش نمیدونم به کجا وصله. آخرش میرسیم بهم یا قراره دستهای یکی دیگه تو دستهات باشه؟ هر روز لاغرتر میشم. مامان میگه غذا نخوردنت پیرم کرد. آبجی بزرگه آخر هفته ها که براشون عروس میاد، میگه آبجی امروز عروسه اینقد لاغریش زشت نشونش میداد حواست باشه داری زشت میشیا. سه روز دیگه میری و دورتر میشی. من اما هنوزم نگرانتم، هنوزم دارم چرتکه میندازم که بالاخره باید خودم پیام بدم. 


*علیرضا آذر
تخیل نویسندگان واقعا ستودنی است؛ وجود سه عشق افسانه ای در یک سریال کوتاه یعنی من_ نویسنده شمای بیننده را احمق فرض کرده ام. مگه داریم دکتری که بخواد برای آرامش و رضایت دختری که عاشقشه دست از طبابت بکشه؟ یا یک وکیل با اینهمه کمالات راضی به ازدواج با زنی مطلقه که یک بچه 9ساله هم دارد شود و با وجود همسر سابق زن تمام قد کنارش بایستد و او را تنها نگذارد؟ یا این یکی که پسر با وجود اطلاع از بیماری سخت علاج دختر بازهم میخواهد دختر را کنارش داشته باشد؟
به آدم ها بدبین نیستم ولی مگه داریم اینقدر انسانیت؟ اینقدر فهم و شعور؟ نوش جونتون اگر از این آدما تو زندگیتون دارید؛ سفت بچسبیدشون :)
در هر لحظه از زندگی خیالم اینه که وای دیروزم چه سخت گذشت و "ما را به سخت جانی خود این گمان نبود" و فردا که میاد میگم زکی دیروز که چیزی نبود دیگه خداییش "ما را به سخت جانی خود این گمان نبود" و پیش خودم میگم دیگه خدایا خدایی بیشتر از ایناهم قراره ببینم؟ فردای فردا میاد میبینمش بم میگه آره حالا حالاها مونده تا بیشتر از اینا رو ببینی منم میخندم میگم نوپرابلم و "تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم" ولی مطئنم یه روزی میرسه که منم بگم "هرچه مرا تبر زدی زخم نشد جوانه شد" و یه لبخند گنده و قرمز پررنگ بزنم یه لبخند واقعیه واقعی.
+اما تو باور نکن :|
یا تکه تکه میشویم و شوق دویدن و خندیدن و رقصیدن را از ما میگیرند یا زنده می مانیم و شوق دویدن و خندیدن و رقصیدن را از ما میگیرند.
بی هیچ صحبتی بریم سراغ اصل موضوع :)


× بازی بهانه بود که عرض ارادت کنم به رفیق دوست داشتنیم ×
برای هرکس دقیقا به همان اندازه ای که برای شما وقت و ارزش می گذارد وقت و ارزش بگذارید؛ تفاوت در کمیت ارزش گذاری ها اثرات سوئی بر نسلی که از خود برجا میگذاریم خواهد داشت.../
امضاء : یکی از همان نسل ها

زندگی همیشه جوری پیش میره که بشه مثال نقض تمام باورهایی که تو چندسال زندگی بهش رسیدی ...

مثلا همین بخشش؛ درک نمیکنم چه لذتی تو بخشش هس وقتی میتونی با انتقامی که ناشی از توانایی های خودته بشکونی آدمی که شکستت... راستش بنظرم حرف بخشش رو اونایی پیش میکشن که دستشون از مظنون کوتاه مونده یا لااقل زورشون کمه و از شکست دوباره میترسن...

+نصیحت را دوست ندارم لطفا با آدمی که بیست هیچ از زندگی عقبه صحبت نکنیم فقط بزنیم تو گوشش بعدش بزاریم فقط گریه کنه (خودمم)

هیچ جدا شدنی وجود ندارد؛ هیچ رفتنی بازگشت ندارد؛ هیچ سکوتی شنیدنی نیست؛ هیچ آدمی وجود ندارد که تنهایی را تجربه نکرده باشد ...

با خودم عهد بسته ام هرجای این شهر که با نگاهت جگرم را سوزاندی، هرجا که دست هایم را رها کردی و یادت مرا فراموش کرد، هرجا که به ستاره های روشن دلم بی اعتنا بودی و مرا هی زخم زدی و زخم زدی و زخم زدی؛ گلی بکارم و یادت را چنان گلستانی زیبا در خاطرم نقش ببندم ...