ذائقه جات

۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

تو تلگرام بهش پیام میدادم سین میکرد جواب نمیداد. پشت بندش زنگ میزدم جواب نمیداد. خب آخه ناز تا کجا؟ همه کلاسام تموم میشد. خوابمو میرفتم. شیش ساعت تموم میگذشت قد یه تهران تا شمال اونم تو ترافیک. اما همچنان تو ناز میکردی. یه بارم یادمه اندازش شد محیط این گربه ی تو نقشه. آره قشنگ یادمه آخرش خودم بالشتمو بغل کردم و بهت پیام دادم. اما این ناز آخرت ما رو کشت، دیگه اینقد طولانی شده سر و تهش نمیدونم به کجا وصله. آخرش میرسیم بهم یا قراره دستهای یکی دیگه تو دستهات باشه؟ هر روز لاغرتر میشم. مامان میگه غذا نخوردنت پیرم کرد. آبجی بزرگه آخر هفته ها که براشون عروس میاد، میگه آبجی امروز عروسه اینقد لاغریش زشت نشونش میداد حواست باشه داری زشت میشیا. سه روز دیگه میری و دورتر میشی. من اما هنوزم نگرانتم، هنوزم دارم چرتکه میندازم که بالاخره باید خودم پیام بدم. 


*علیرضا آذر
تخیل نویسندگان واقعا ستودنی است؛ وجود سه عشق افسانه ای در یک سریال کوتاه یعنی من_ نویسنده شمای بیننده را احمق فرض کرده ام. مگه داریم دکتری که بخواد برای آرامش و رضایت دختری که عاشقشه دست از طبابت بکشه؟ یا یک وکیل با اینهمه کمالات راضی به ازدواج با زنی مطلقه که یک بچه 9ساله هم دارد شود و با وجود همسر سابق زن تمام قد کنارش بایستد و او را تنها نگذارد؟ یا این یکی که پسر با وجود اطلاع از بیماری سخت علاج دختر بازهم میخواهد دختر را کنارش داشته باشد؟
به آدم ها بدبین نیستم ولی مگه داریم اینقدر انسانیت؟ اینقدر فهم و شعور؟ نوش جونتون اگر از این آدما تو زندگیتون دارید؛ سفت بچسبیدشون :)