ذائقه جات

از دردی ندانسته بر خود می‌پیچد . از تمام کائنات و اتفاقات ریز و درشت سوالی بزرگ در کناره‌های ذهن نیمه تاریکش هست که پاسخی برایش نیست و فقط نصیبش یک گوشه‌نشینی و فرار از واقعیت‌هاست . میان ِ درکی که از زندگی یافته‌است تنها عدالت خدا رو جویا می‌شود و یک حقی بزرگ به خودش می‌دهد که هیچ قانونی نتوانسته این را بپذیرد . برایش فقط یک منی مانده است که جسورانه دارد تمام نیک‌بختی‌ها را خط‌خطی می‌کند که نشان دهد خالق ِ تمام ریز و درشت‌ها خودش است . سعی دارد با غرور ظاهری‌اش بر دردهایش غلبه کند اما من خوب دانسته‌ام که این غرور تنها دارد زندگی‌اش را نابود می‌کند و درونش انقلابی است که دیر یا زود منجر به سقوط می‌شود .

پ.ن :‌ راه درستی انتخاب نکرده و راهی سخت پیش روشه ؛ براش نگرانم ، دعایش کنید !

نظرات  (۷)

اگه نمیخوای بنویسی چرا مینویسی؟!
پاسخ:
من ؟؟؟!!!
یعنی نوشتم اینو میگفت ؟ اصلا راجع به شخص دیگه‌ای بودها -_-
کاش بفهمه راه درست رو
پاسخ:
کاش ...
یک کتاب بهش دادم برای سرگرمی کمی آروم شده :)
ایشالا هرچی صلاحشه همون براش مقدر بشه...
پاسخ:
اوهوم ...
غرور همیشه هن بد نیست البته :)
پاسخ:
آخه این غرورش داشت بیشتر خودشو نابود میکرد جنسش مهربون تر از این حرفاست :)
با یه تلنگر قبل از اینکه خیلی دیر بشه باید از خواب بیدارش کنیند
پاسخ:
فقط خودش میتونه هشیار بشه !
دلش رئوف تر از اینهاست برمیگرده من مطمئنم :)
  • کروکودیل نیمه فمنیست
  • شاید ما خوابیم...
    پاسخ:
    ما که خواب هستیم ...
    اما اینو مطمئنم که راهش اشتباهه !
  • ( ◕ ‿ ◕ ) ابوالفضل حافظی ( ◕ ‿ ◕ )
  • لایک
    پاسخ:
    تنکس :)